وبلاگ شخصی جواد وکیلی
جمعه چهارم اسفند 1385
لوچ خوشبخت
دهقان پیر،با ناله می گفت: ارباب! آخر درد من یکی دوتا نیست، با وجود این همه بدبختی، نمی دانم دیگر خدا چرا با من لج کرده و چشم تنها دخترم را«چپ» آفریده است؟!
دخترم همه چیز را دوتا می بیند.!
ارباب پرخاش کرد که بدبخت! چهل سال است نان مرا زهر مار می کنی!
مگر کور بودی ، ندیدی که چشم دختر من هم «چپ» است؟!
گفت: چرا ارباب دیدم ... اما ...
چیزی که هست، دختر شما همه ی این خوشبختی ها را «دوتا» می بیند ...
ولی دختر من، این همه بدبختی را ... .
نوشته شده توسط جواد وکیلی
در 1:55 | لینک ثابت
•

